از صفحات تاریخ؛ خلافت عثمانی! بخش سی‌ونهم

حارث عبیده

هرگاه سلطان محمد فاتح همراه گروهی از سپاهیان خود عبور می‌کرد، برای آنان سخنان غیرتمندانه می‌گفت و چنین اظهار می‌داشت:
«با فتح قسطنطنیه عزت بزرگ، عظمت جاودانه و پاداش و ثواب فراوانی نصیب‌تان خواهد شد، این شهر از تمام توطئه‌ها و دسایسی که امیران و ستمگران گوناگون در برابر بشریت انجام داده‌اند نجات خواهد یافت، هر سربازی که زودتر از همه پرچم اسلام را بر دیوارهای قسطنطنیه برافرازد پاداش کامل خواهد گرفت، زمین‌های گسترده‌ای به او واگذار خواهد گردید و نامش در تاریخ امت ثبت خواهد شد».

علما و مشایخ در میان سپاه می‌چرخیدند و آیات قرآن کریم را درباره فضیلت جهاد در راه الله متعال تلاوت می‌کردند، آنان به سربازان یادآوری می‌کردند که کشته‌شدگان در راه خداوند به پاداشی عظیم می‌رسند و یاد آن شهیدانی را زنده می‌کردند که پیش از آنان در راه فتح قسطنطنیه جان خود را فدا کرده بودند.

آنان از ابوأیوب انصاری رضی‌الله عنه یاد می‌کردند و به سربازان می‌گفتند:
«سیدنا محمد صلی‌الله‌علیه‌وسلم هنگام هجرت در خانه ابوأیوب انصاری سکونت گزید و این صحابی بزرگ پس از آن؛ برای رضای خداوند قصد همین منطقه را کرد و تا کهنسالی در راه الله متعال جهاد نمود تا این شهر را زیر سایه اسلام درآورد».
بدین‌گونه در ساختار سپاه اسلامی تغییر آمد و دل‌های مجاهدین از طوفانی از شور و احساس آکنده گشت.

وقتی سلطان محمد فاتح به خیمه‌اش بازگشت، فرماندهان سپاه را فراخواند و آخرین رهنمودهایش را به آنان داد. سپس خطاب به آنان گفت:
«آنگاه که قسطنطنیه به دست ما بیفتد، حدیث پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم درباره آن در حق ما تحقق خواهد یافت، ما همان کسانی خواهیم بود که معجزه موعود رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم را تحقق می‌بخشند، این پیروزی از آنِ ما خواهد بود، به فرزندان خود بگویید که این فتح که نزدیک است؛ سرنوشت ماست.

با این پیروزی؛ عزت، قوت و شوکت اسلام اوج خواهد گرفت، هر سربازی باید آموزه‌های شریعت را اصل زندگی خود قرار دهد و از آنچه با دین در تعارض است پرهیز کند، بشنوید! به کلیساها اهانت نکنید، به پاکی عبادتگاه‌ها آسیب نرسانید، بی‌گناهان را نیازارید، کودکان، زنان و کسانی را که در جنگ شرکت ندارند رها کنید».

از سوی دیگر؛ امپراتور بیزانسی قسطنطنیه نیز مردم شهر را گرد آورد و به آنان گفت:
«به درگاه خداوند بگریید و دعا کنید، شاید خداوند ما را از این محاصره نجات دهد!»
زنان، کودکان و مردان در کلیسا گرد آمده بودند؛ می‌گریستند، ناله می‌کردند و دعا می‌خواندند.

امپراتور سخنرانی فصیح و طولانی یی کرد که آخرین سخنرانی او نیز بود، به مردم چنین توصیه کرد:
«اگر من در جنگ کشته شدم تا مرگ بجنگید، از مسیحیت دفاع کنید و از جان خود بگذرید!».

تاریخ‌نگاران نوشته‌اند که سخنرانی امپراتور قسطنطنیه بسیار اثرگذار بود، حاضران در مجلس با صدای بلند گریه می‌کردند. پس از سخنرانی، امپراتور به کلیسای «آیاصوفیا» رفت و آخرین عبادت خود را به‌جای آورد و سپس به مجلس خود بازگشت، با همه وداع کرد، چهره یکایک آنان را با دقت نگریست و با همه دست داد.

همسر، کودکان و خادمان شاه همه می‌گریستند و با او وداع می‌کردند، مؤرخان مسیحی این صحنه را با واژگان تأثیرگذاری توصیف کرده‌اند، هر کس که این منظره را می‌دید، می‌گفت:
«اگر کنار کسی سنگی هم می‌بود و این صحنه را می‌دید، از چشمانش همچون باران، اشک جاری می‌شد».
قسطنطین با خانواده‌اش خداحافظی کرد، سپس با تصویر خیالی عیسی علیه‌السلام که بر دیوار آویزان بود در سکوت نیایش کرد، آنگاه لباس رزمی پوشید و نیمه‌شب همراه یار مورد اعتمادش «فرانتزتس» از قصر بیرون رفت و یک‌بار دیگر وضعیت مدافعین شهر را بررسی کرد.

او حرکت‌های ارتش عثمانی را نیز زیر نظر گرفت، ارتش عثمانی هم در خشکی و هم در دریا آماده حمله بود، سلطان محمد فاتح نیز از خیمه‌اش بیرون آمد به آسمان نگریست و گفت:
«یا الله! بر ما رحم کن و باران رحمتت را بر ما بفرست!»
در همان لحظه؛ قطرات باران فرو ریختند، گرد و غبار فرو نشست و حرکت سپاه آسان شد.

Exit mobile version