از صفحات تاریخ؛ خلافت عثمانی! بخش شصت‌وششم

حارث عبیده

مردم نیاز یکدیگر را احساس می‌کنند تا دین را به آنان بیاموزند و در اطاعت پروردگار رهنمون‌شان سازند. علما کسانی هستند که احکام الله متعال و راهنمایی‌های پیامبر علیه‌السلام را به مردم می‌آموزند و به تفسیر و تبیین اصول شریعت می‌پردازند؛ چنانچه الله متعال فرموده است: ﴿فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ﴾ یعنی: و اگر نمی‌دانید، از آگاهان و علما بپرسید. (نحل: ۴۳)

دولت را در عیش و عشرت، لهو و لعب مصرف مکن زیرا اسراف، عامل بزرگ نابودی است. در این وصیت سلطان محمد فاتح به ولی‌عهد خود سفارش می‌کند که در امور میانه‌روی را پیشه کند. این وصیت، نتیجه‌ای از درک صحیح احکام الله متعال و رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم بود. سلطان محمد فاتح به خوبی می‌دانست که پرهیز از اسراف برای پادشاه و کشور بسیار ضروری است زیرا اسراف، نافرمانی الله تعالی و رسول اوست.

درگذشت سلطان محمد فاتح و تأثیرات آن در شرق و غرب

در ماه ربیع‌الاول سال (۸۸۶ هـ) مطابق با (۱۴۸۱ م) سلطان از قسطنطنیه به سوی آسیای صغیر (آناتولی) حرکت کرد. در آنجا لشکری بزرگ دیگر برای جنگ آماده می‌شد. سلطان هنوز از استانبول خارج نشده بود که حالش دگرگون شد اما به دلیل عشق به جهاد، اعتنایی به بیماری نکرد و به راه افتاد. او شخصاً فرماندهی لشکر را بر عهده گرفت. اصلش بر این بود که حتی در بیماری نیز امور جنگ را پیش می‌برد و الله تعالی در میدان‌های نبرد، شفای امراضش می‌داد.

اما این‌بار بیماری بسیار شدت یافت. به محض رسیدن به اسلدار از مرکب فرود آمد. طبیبان آمدند اما قضای الهی مقدر بود و درمان سودی نبخشید. سلطان محمد فاتح در روز پنجشنبه، پنجم ماه ربیع‌الاول سال (۸۸۶ هـ) مصادف با سوم ماه می (۱۴۸۱ م) در حال سفر با لشکر، چشم از جهان فانی فروبست. در زمان وفات پنجاه و دو سال عمر داشت و بیش از سی سال رهبری دولت عثمانی را بر عهده گرفته بود.

وقتی خبر درگذشت او در شرق و غرب منتشر شد، صحنه‌ای هولناک پدید آمد که برای جهان اسلام زیانی بزرگ بود. در خانه‌های مسیحیان جشن برپا شد و در کوچه‌ها به شکرگزاری پرداختند؛ چرا که از دشمنی هراسناک رهایی یافته بودند.

لشکرهای امپراتوری عثمانی تا جنوب ایتالیا پیشروی کرده بودند تا تمامی ایتالیا را تصرف کنند اما دریغا که خبر مرگ سلطان، روحیه تمامی لشکر را درهم شکست. عثمانیان ناچار با پادشاه ناپلز به مذاکره پرداختند تا جان و مال خود را حفظ کرده و بازگردند. مذاکرات در ظاهر موفقیت‌آمیز بود اما مسیحیان پیمان شکستند و باقی‌مانده سپاه را اسیر کرده و به زنجیر کشیدند.

وقتی خبر مرگ سلطان به روم رسید، پاپ بی‌نهایت خوشحال شد و دستور گشودن کلیساها را صادر کرد. در تمامی کلیساها سجده شکر به جای آوردند، سرک‌ها و کوچه‌ها آراسته شد، گردهمایی‌ها برپا گشت و با شلیک توپ‌ها شادی خود را نشان دادند. تا سه روز در روم جشن ادامه یافت. با وفات سلطان، مسیحیان از خطری بزرگ نجات یافتند که همواره همچون شمشیری بر فراز سرشان آویزان بود.

هیچ کس نمی‌دانست سلطان سپاه خود را به کدام سو خواهد فرستاد. مردم در این باره دیدگاه‌های گوناگونی داشتند: آیا قصد تصرف رودس را داشت که به دست سردار وی «مسیح پاشا» فتح نشد؟ یا به سوی جنوب ایتالیا در حرکت بود، جایی که لشکرهای اسلام دامنه فتوحات را می‌گستردند تا شمال ایتالیا، فرانسه و اسپانیا نیز تصرف شوند؟
این رازی بود که در سینه سلطان مدفون ماند و تا به امروز کسی از آن آگاه نشد.

Exit mobile version