سلامت علی خان
در اواخر دههء قرن بیستم زمانی که در قلمرو افغانستان شکست ارتش سرخ رقم خورد و در پی آن یک حکومت اسلامی جدید پدید آمد، به گونهای که در نگاه همهٔ مسلمانان جهان جرقهای از امید و آرزو نمایان شد و همگان در انتظار آغاز فصل نوینی از بیداری امت اسلامی بودند، در همان زمان ابرقدرت دیگر جهان یعنی ایالات متحده آمریکا این حکومت اسلامی افغانستان را برای خود قابل تحمل نمیدید از همینرو با بهانههای گوناگون در پی آن بود تا این نظام اسلامی را سرنگون سازد و امیدهایی را که در سراسر جهان اسلام برای یک خیزش نوین شکل گرفته بود به خاک بسپارد.
برای تحقق این هدف؛ آمریکا در منطقه به دولتی کاملاً مطیع و فرمانبردار نیاز داشت؛ حکومتی که با افغانستان مرز مشترک، پیوندهای تاریخی و امکانات لازم برای همکاری عملیاتی داشته باشد. در آن زمان چنین نقشی میتوانست از سوی ایران یا پاکستان ایفا شود؛ اما میان ایران و آمریکا رقابت دیرینهای وجود داشت و در پاکستان نیز حکومت وقت متشکل از نمایندگان ملت بود و آنان نمیتوانستند به آسانی و در سایهٔ حمایت آشکار یک ابرقدرت غیرمسلمان در سرنگونی یک حکومت اسلامی مشارکت کنند، از اینرو بر پایهٔ طرح مشترک آمریکا و ارتش پاکستان حکومت منتخب برکنار شد و جنرال پرویز مشرف زمام امور را در دست گرفت تا با تکیه بر زور؛ تصمیمهایی را که حکومت منتخب از بیم ملت توان اجرای آن را نداشت عملی سازد.
در همین چارچوب یکی از مهمترین تصمیمها علیه حکومت اسلامی افغانستان واگذاری پایگاههای نظامی در داخل پاکستان به آمریکا بود؛ اقدامی که مشرف بدون رضایت ملت و با بیپروایی کامل انجام داد، میدانهای هوایی، حریم فضایی، بنادر و مسیرهای زمینی پاکستان در اختیار آمریکا قرار گرفت و حتی ملت را تهدید کرد که اگر کسی در برابر این تصمیم لب به اعتراض بگشاید نابود خواهد شد.
ملت پاکستان که مردمی دیندار و دارای پیوند عمیق با دیناند این اقدام را هرگز در وجدان خود قابل پذیرش نمیدیدند؛ اما فضای خوف و استبداد آنان را به سکوت واداشت، با این حال تا حد توان از ابراز همدلی و همکاری با حکومت اسلامی افغانستان دریغ نکردند؛ بهویژه مردم غیور و مسلمان مناطق قبایلی که کوشیدند نشان دهند در تصمیم جنرالهای نظامی نقشی ندارند و این آناناند که برای بندگی کفر سنگرهای خویش را واگذار کردهاند.
مشرف نیز به این واقعیت آگاه بود و میخواست به آمریکا ثابت کند که در وفاداری به منافع آن کشور تا آنجا پیش میرود که حتی ملت خود را سرکوب و قربانی کند، از اینرو ابتدا مردم قبایلی را با عناوین مختلف بازداشت کرد، سپس موجی از محدودیتها و منع رفتوآمدها (کرفیو) را اعمال نمود، تا به آمریکا نشان دهد که من به هر خدمت تیار هستم اما به این نیز بسنده نکرد و مساجد، مدارس و روستاها را هدف تخریب و بمباران قرار داد.
بمبارانها را آغاز کردند؛ سران قوم را یا زنده ناپدید ساختند و یا در جریان بمبارانها به شهادت رساندند، ماجرا را از این هم فراتر بردند و با استفاده از طیارههای بیسرنشین امریکایی (درون)، تمام مناطق قبایلی را به آشوب کشاندند، در طول سالها درونهای امریکایی بر فراز این مناطق پرواز میکردند و مردم محل را هدف قرار میدادند.
در چنین وضعیتی مردم مناطق قبایلی بارها جرگهها برگزار کردند، به حکومت و جنرالان ارتش به نام خداوند متوسل شدند و در چارچوب اصول جمهوری تمام گامهای لازم را برداشتند؛ اما هیچ سودی نبخشید، بلکه بیشتر با شکنجهها روبهرو شدند، رنجهایشان افزونتر گردید و آوارگیشان از سوی ارتش رو به افزایش گذاشت، در نتیجه به مرحله «تنگ آمد بجنگ آمد» رسیدند و لازم دانستند که به هر قیمتی از این وضعیت دشوار و بحرانی بیرون شوند.
بدین منظور بزرگان قبایل و علما و متنفذین محلی نشستهایی برگزار کردند، اوضاع را ارزیابی نمودند و واقعیتی را که در آن قرار داشتند بررسی کردند، پیشینه شرعی این وضعیت را نیز سنجیدند و از هر زاویهای در آن تأمل کردند، سرانجام به این نتیجه رسیدند که عزت و ناموسشان از سوی جنرالان نظامی پایمال شده، خانههایشان ویران و بمباران گردیده، شعائر دینیشان؛ مساجد، مدارس، قرآنها و کتابهای دینی در شعلههای باروت سوخته شده است، بزرگان سالخوردهشان تحقیر و لتوکوب شدهاند، زنانشان در خانه و حریمشان بیحرمت گردیدهاند، جوانانشان با نامهای مختلف ناپدید شدهاند و هنوز هم مفقود اند، و جوانان غیورشان بیدلیل کشته یا زندانی میشوند؛ و هر نوع بدبختی دیگر از سوی جنرالان بر آنان تحمیل گردیده است.
آنان باور داشتند که جنرالان ارتش همه این اقدامات را برای حفظ منافع امریکا و در راستای تأمین اغراض شخصی خویش انجام میدهند، همچنین معتقد بودند که ارتش به هدف جلوگیری از جهاد افغانستان مناطق قبایلی را زیر فشار و سرکوب نگه داشته است، از همین رو بر اساس مسئولیت ملی، شرعی و قبیلهای خود تصمیم گرفتند که علیه جنرالان قیام کرده و از عزت، ناموس و شعائر دینیشان دفاع کنند.
در همین راستا در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ در مناطق مختلف قبایلی حرکتهایی با نامهای گوناگون برای جلوگیری از ظلم و استبداد جنرالان و پاسخگویی به عملکرد آنان شکل گرفت، در سوات، وانا، وزیرستان، خیبر و مهمند ایجنسی قیامهای محلی آغاز شد و هرجا که جنرالان به دین یا ناموس تعرض میکردند در برابرشان مقاومت مسلحانه صورت میگرفت.
اما جنرالان به جای درک اهمیت قضیه و دست کشیدن از سیاستهای استبدادی؛ در مستی قدرت فرو رفتند و دامنه زورگویی را گسترش دادند، همزمان از امریکا کمک خواستند و با استفاده از درونهای امریکایی بمب و باروت بر سر مردم خود فرو ریختند، در مناطق قبایلی آتش ناامنی را شعلهورتر ساختند، قریهها و خانهها را در طوفان خون فرو بردند، مادران را داغدار، زنان را بیوه، کودکان را یتیم و ساختمانها را ویران کردند.
در نتیجه، مقاومتهای پراکنده محلی که هر یک محدود به منطقه خود و فاقد نظم منسجم بودند در برابر ظلم جنرالان و مداخله رسمی امریکا متحد شدند و در سال ۲۰۰۷ برای همه مناطق یک تشکیلات منسجم ایجاد کردند، رهبری مشخصی تعیین نمودند و فعالیتهای خود را علیه جنرالان به سراسر پاکستان گسترش دادند و در سطح وسیع با آنان درگیر شدند.
هرچند جنرالان برای توجیه عملکرد استبدادی خود، رسانهها و صداها را با زور و جبر مهار کرده بودند و تبلیغ میکردند تا جنایات خود را مشروع جلوه دهند و صدای مردم را جنایت معرفی کنند؛ اما مردم، علما، سیاستمداران و اقشار مختلف جامعه همه چیز را با چشمان خود میدیدند: حمایت آشکار ارتش از امریکا، واگذاری زمین، فضا و دریا به امریکا، و سرنگونی یک حکومت اسلامی؛ اموری بود که کسی نمیتوانست در برابر آن چشم ببندد.
همزمان دشمنی با مقدسات دینی از سوی جنرالان در سراسر پاکستان، بهویژه در مناطق قبایلی، تا آن حد رسیده بود که داشتن ریش، عمامه و لباس سنتی جرم تلقی میشد، وقتی قیام مسلحانه رسمی آغاز شد، ملت آن را تحقق آرزوی دیرینه خود میپنداشت. صدای مقاومت به سراسر پاکستان رسید و در شهرهای بزرگی چون کراچی، لاهور، اسلامآباد و پشاور جوانان آمادگی خود را اعلام کردند؛ افزون بر تأمین مالی، خدمات خویش را نیز عرضه داشتند و مراکز مهم را هدف قرار دادند، حتی در میدان هوایی بینالمللی کراچی نیز درگیریهای خونین با ارتش رخ داد.
با این حال جنرالان همچنان از پذیرش واقعیتها سر باز زدند؛ زیرا باور داشتند که با سرکوب مردم خود میتوانند از امریکا امتیاز بگیرند، از این رو سرکوب را شدت بخشیدند، هزاران جوان را بر اساس اتهامات بیاساس زندانی کردند، هزاران تن دیگر را به گونهای بیرحمانه کشتند، قریهها را تخلیه و ویران کردند و مردم مناطق قبایلی را مجبور به مهاجرت ساختند؛ به گونهای که هزاران خانواده در داخل و خارج کشور آواره شدند و هنوز هم در سختی مهاجرت به سر میبرند.
سیاست جنرالان تا امروز نیز همان است: ادامه جبر و استبداد برای نشان دادن کشورشان به عنوان سنگر بزرگ کفر به جهان کفری و کسب امتیازات شخصی برای اثبات این رویکرد، حتی بر کشورهای همسایه اسلامی اتهام میزنند و در صورت توان، برایشان مانع ایجاد میکنند و حمله انجام میدهند تا برای جهان سند ارائه کنند.
حتی قراردادهایی برای کشتن یا تحویل دادن شهروندان خود به کفار بستهاند، افرادی چون ایمل کاسی و عافیه صدیقی نمونههایی از صدها نفریاند که در برابر پول تحویل داده شدهاند، دهها و صدها تن دیگر نیز به درخواست کفار در داخل کشور کشته شدهاند، بر همین اساس، برخی تحلیلگران معتقدند که جنرال کنونی ارتش، عاصم منیر، از امریکا تعهداتی گرفته و سیاست خود را بر همان مبنا تنظیم کرده است؛ به گونهای که از یک سو در مناطق قبایلی بمبارانهای شدید انجام میدهد و از سوی دیگر در افغانستان اقدامات خشونتآمیز را دنبال میکند.
اما آنان باید بدانند که ظلم آغاز زوال قدرت است، این ستمهایی که طی سه دهه گذشته به خواست کفار و برای منافع شخصی انجام دادهاند، سرانجام دامانشان را خواهد گرفت و همان کفار تنها نظارهگر سقوطشان خواهند بود و سودی به آنان نخواهند رساند.










































