بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله!
گفته میشود راز پیروزی انقلاب ایران این بود که اندیشهٔ آنها یکی بود و همه دارای یک فکر و ایده بودند؛ از همینرو کامیاب شدند. اما در پاکستان، از یکسو نبود وحدت فکری یک مشکل بود و از سوی دیگر، پس از تجزیهٔ هند، قدرت به دست بیگانگان افتاد، به همین دلیل ما تا امروز در تطبیق شریعت ناکام ماندهایم.
برخی افراد دربارهٔ این موضوع بحث کردهاند اما چون دیدگاه من تا اندازهای با آنان تفاوت داشت، خواستم نظر خود را نیز بیان کنم. بحث در موضوع فوق تنها به این محدود نمیشود که چرا شریعت در پاکستان تا امروز تطبیق نشده است بلکه مسائل دیگری نیز با آن ارتباط دارد مانند قانون موجود، انتخاب راه دموکراسی برای اصلاح آن، و اینکه مبارزه برای تطبیق شریعت در کشور باید تنها از راه عدم خشونت و روشهای مسالمتآمیز انجام شود و مسائل دیگری از این قبیل.
فعلاً در بحث جاری تنها بر این نکته تمرکز میکنیم که عوامل اساسیای که سبب شده تا امروز در تطبیق شریعت با ناکامی مواجه باشیم، کداماند.
عامل نخست: روشن نبودن هدف
گفته میشود یکی از عوامل پیروزی در ایران این بود که مردم آنجا دارای یک اندیشه بودند اما در اینجا در حرکت ما، افراد دارای افکار گوناگون شامل بودند و از همینرو وحدت فکری به وجود نیامد. اما به نظر من اساساً هیچکس هدف را در اینجا بهدرستی درک نکرده بود.
موضوع چنین بود که در جنگ استقلال سال ۱۸۵۷ میلادی که با شکست مواجه شد، هندوها و مسلمانان در یک صف ایستاده بودند. هدف آنان این بود که از انگلیسها استقلال به دست آورند و حکومت مشترک هندوها و مسلمانان را تشکیل دهند اما برپا کردن نظام اسلامی هدف شان نبود.
هدف جنبش شیخالهند رحمهالله نیز برپا کردن نظام اسلامی نبود بلکه هدف اصلی آن رهایی از انگلیسها بود. از همینرو میان هندوها و مسلمانان اتفاق و همبستگی وجود داشت و هر دو یک اندیشهٔ مشترک داشتند که باید از انگلیسها استقلال حاصل شود. اما هنگام تجزیهٔ هند به مسلمانان این ذهنیت داده شد که باید برای آنان یک دولت جداگانه ایجاد شود و بس. در این مرحله به جای استقلال از انگلیسها، بر جدایی و آزادی از هندوها بیشتر تأکید شد در حالی که همین هندوها، بهویژه در جنگ استقلال، همکار و شریک ما بودند.
این بار انگلیسها بر اساس اصل Divide and Rule یعنی «تفرقه بینداز و حکومت کن» نیروی مشترک هر دو قوم را از هم جدا کردند و سپس مطابق اندیشه و سیاست خود بر آنها حکومت را آغاز کردند. هنگام تجزیهٔ هند تا این حد به مسلمانان گفته شد که ما به یک دولت جداگانه نیاز داریم. در کنار آن، در چند جملهٔ کوتاه و مبهم نیز به آنان گفته شد که قانون اساسی کشور جدید، قرآن و حدیث خواهد بود.
ملت وقتی این سخن را شنید و رنگ و بوی اسلامی را در این جنبش دید، شروع به قربانی دادن کرد. در حالی که در پشت پرده، شماری از رهبران دیگر از جمله قائد اعظم، نیز بخشی از طرح انگلیسها شده بودند. بدین ترتیب آنها مطابق یک نقشهٔ سنجیده مورد استفاده قرار میگرفتند؛ زیرا تجزیهٔ هند در حقیقت زاییدهٔ اندیشه و استراتژی انگلیسها بود و رهبران ما نمایندگی همین سیاست را میکردند. در حالی که ما با هندوها مشکل خاصی نداشتیم پس چرا اندیشهٔ ایجاد یک کشور جداگانه را مطرح کردیم؟ چرا کار اساسی، یعنی بیرون راندن مشترک انگلیسها را فراموش کردیم؟
اگر هدف از ایجاد یک کشور جداگانه این بود که از انگلیسها رهایی پیدا کنیم، پس چرا پس از تجزیهٔ هند، یک انگلیس را به عنوان فرماندهٔ ارتش خود تعیین کردیم؟
اگر ما از انگلیسها و ظلمهای شان به ستوه آمده بودیم، پس چرا ارتشی را که همین انگلیسها تربیت کرده بودند، بر خود حاکم ساختیم؟ در حالی که انگلیسها با استفاده از همین ارتش جنگها را انجام میدادند و در سقوط خلافت عثمانی نیز انگلیسها و ارتش تربیتشدهٔ آنها نقش مهمی داشتند.
پس سرانجام چه عاملی سبب شد که قدرت به این ارتش انگلیسگرا سپرده شود؟ نه تنها این، بلکه یک انگلیس به عنوان فرماندهٔ ارتش تعیین شد و ارتش نیز تحت سرپرستی همان انگلیس قرار گرفت! آیا ما از همین انگلیس به ستوه نیامده بودیم؟
آیا همین انگلیس قاتل ما نبود؟
آیا مسلمانان و هندوها در برابر همین انگلیس مشترکاً نجنگیده بودند؟
پس همین انگلیس چگونه دلسوز ما شد؟
ما چگونه این انگلیس قاتل را دلسوز خود پذیرفتیم و چگونه او را خیرخواه خود دانستیم؟
صدها پرسش مشابه وجود دارد که پاسخ آنها چیزی جز این نیست که این تجزیه، خواستهٔ خود انگلیسها بود. هرچند هدف این تجزیه به مسلمانان چنین وانمود شده بود که به آنان کشوری جداگانه داده خواهد شد که قانون اساسی آن قرآن و حدیث باشد اما حقیقت این بود که انگلیسها میخواستند قدرت هند را از این طریق تجزیه کنند زیرا اقدامات مشترک هندوها و مسلمانان خسارتهای سنگینی به انگلیسها وارد کرده بود و آنها آیندهٔ خود را در وحدت این دو ملت در معرض تهدید میدیدند.
حقیقت اینست که تجزیه، نیاز انگلیسها بود. آنها از این طریق قدرت شبهقارهٔ هند را درهم شکستند و میان دو ملت چنان دیوار دشمنیای ایجاد کردند که ما تا امروز به حقیقت آن پی نبردهایم. وقتی حقیقت این باشد که ما از طریق این تجزیه فریب داده شده بودیم و روند تجزیه در اختیار و ارادهٔ ما نبود، پس چگونه و از چه کسی میتوانستیم خواستار تطبیق شریعت شویم؟ در حالی که رهبری و قدرت در دست بیگانگان بود.
در چنین صورتی چگونه عوامل عدم تطبیق شریعت را جستوجو کنیم؟ هنگامی که تطبیق شریعت هدف اصلی این تلاش ما نبود، اساساً پرسش از ناکامی در این زمینه مطرح نمیشود. شعارهای دلنشینی که دربارهٔ اسلام و شریعت داده میشد، تنها برای اطمینان و تسلی مسلمانان بود تا آنان این تجزیه را انقلاب اسلامی و استقلال دینی تصور کرده و سکوت اختیار کنند.
سپس چه اتفاقی افتاد؟ هنگامی که قائد اعظم به عنوان نخستین نخستوزیر این کشور تعیین شد و آن رؤیای مسلمانان پاکستان که مدتها در انتظارش بودند تحقق یافت، قدرت همچنان در دست بیگانگان بود. یک انگلیس به عنوان فرماندهٔ ارتش تعیین شد، نظارت بر سراسر کشور و قدرت نیز به همان شخص سپرده شد و وظایف مهم دیگر نیز به کسانی واگذار گردید که با خواستههای انگلیسها هماهنگ بودند. بعداً شرایطی پیش آمد که نیاز به اعزام ارتش به کشمیر ایجاد شد. قائد اعظم دستور داد که ارتش به کشمیر اعزام شود، اما او کجا قدرت داشت؟ فرماندهٔ ارتش از دستور او سرپیچی کرد و قائد اعظم در برابر او هیچ کاری نتوانست انجام دهد. از این امر آشکار شد که اگرچه بابا به عنوان نخستوزیر تعیین شده بود اما قدرت و صلاحیتها هنوز به او داده نشده بود بلکه اختیارات در دست ارتش بود و ارتش تحت فرمان همان انگلیس قرار داشت. اگر به این وضعیت با دقت بنگرید، شگفتزده خواهید شد!
پس از آن نیز چند فرماندهٔ ارتش روی کار آمدند که پیش از آن در ارتش سلطنتی هند (Royal Indian Army) خدمت کرده بودند. آنها زمام قدرت را در دست داشتند و اختیارات نیز به همین افراد سپرده شده بود. آنها انگلیسگرا بودند، نه متنفر از انگلیسها؛ در حالی که گفته میشد علت ایجاد کشور جداگانه، بیزاری از انگلیسها بوده است. اما قدرت عالی و اصلی هرگز به نمایندگان واقعی مسلمانان نرسید بلکه پیوسته در دست انگلیسگرایان باقی ماند. در سالهای نخست کشور، حتی احکام قضایی نیز بهطور کامل بر اساس قانون انگلیس صادر میشد. به این معنا که این کشور حتی یک جمهوری اسلامی صرفاً نامگذاریشده نیز نبود بلکه قانون خالص انگلیسی بر آن حاکم بود.
به این ترتیب حاکمان ما بیگانه شدند، نظام نیز متعلق به بیگانگان بود، اما کشور را مسلمانان برای تطبیق نظام اسلامی به دست آورده بودند؛ چه فلسفهٔ عجیبی!
مثال آن را چنین درک کنید که اگر پس از خروج امریکا از افغانستان، قدرت این کشور به ارتش اشرف غنی سپرده میشد، ارتشی که از سوی امریکا تربیت شده بود، آیا کسی میپرسید که در افغانستان جهاد شد و امریکا نیز خارج شد؛ پس چرا نظام اسلامی تطبیق نشد؟ هرگز! زیرا میان نقش انگلیس و ارتشی که او تربیت کرده است، در نهایت چه تفاوتی وجود دارد؟ اگر خود انگلیسها نباشند، دستنشاندگان و ابزارهای آنان که وجود دارند از همینرو تنها با تغییر چهرهها هیچ چیزی تغییر نمیکند.
این سخن تقریباً مسلم دانسته میشود که مرگ قائد اعظم مرموز بود؛ یعنی به او زهر داده شده بود. پس از آن، لیاقت علی خان کشته شد، قاتل او نیز فوراً به قتل رسید، اسناد مهم قضیه که نزد وکیل او موجود بود ناپدید شد و این قضیه تا امروز حل نشده است. حتماً مسئلهای در میان بود که همهٔ این اتفاقات رخ داد! اینها رویدادهای تصادفی نبودند بلکه نقشههایی از پیش طراحیشده بودند که در پشت پرده عملی میشدند. علتش این بود که قدرت در دست ما نبود، بلکه ما از سوی بیگانگان مورد استفاده قرار گرفته بودیم.
یک نکتهٔ ضمنی است که انقلاب ایران از این جهت موفق شد که در میان آنها برخی ویژگیهای اساسی وجود داشت: نخست، وحدت صفوف؛ دوم، وحدت فکری؛ و سوم اینکه هیچ قدرت خارجی در برابر شان مانع نبود. اگر یک سازمان یا جنبش زیر یک پرچم، با یک اندیشه و برای یک هدف کار کند، سرانجام روزی حتماً به هدف خود خواهد رسید.
در تاریخ معاصر، نمونهٔ آن حرکت اسلامی در افغانستان به رهبری ملا محمدعمر مجاهد رحمهالله است؛ آنان زیر یک پرچم و برای یک هدف قیام کردند و در مرحلهٔ نخست هیچ قدرت خارجی در برابرشان مانع نشد، از همینرو موفق شدند. اما در کشور ما وحدت فکری وجود نداشت زیرا برخی طرفدار تجزیهٔ هند بودند و برخی با این اندیشه موافق نبودند. حتی رهبری طرفداران تجزیه نیز در دست نمایندگان بیگانگان بود. وحدت صفوف هم وجود نداشت بلکه احزاب متعدد وجود داشتند. و قدرت خارجی چگونه میتوانست مانع باشد، در حالی که هم اجندا و هم قدرت در دست بیگانگان بود؟ پس جز ناکامی چه چیز دیگری میتوانست به دست آید؟
خلاصهٔ سخن:
علت ناکامی این نبود که ما مردمی با افکار گوناگون بودیم بلکه حقیقت اینست که هدف تجزیهٔ هند اساساً چیزی نبود که ما امروز تصور میکنیم و سپس دربارهٔ عوامل ناکامی آن فکر میکنیم. هدف اصلی چیز دیگری بود، اما شعارها به شکل دیگری داده میشد. ملت یکی بود اما قدرت در دست دیگری بود؛ از همینرو ما به هدف واقعی تجزیهٔ هند پی نبردیم.
عامل دوم: ناکامی راه دموکراسی
بزرگان ما برای اصلاح قانون اساسی تلاشهای گسترده و جدی انجام دادهاند اما پرسش اینست که آیا این تلاشها واقعاً برای تطبیق شریعت است؟ آیا میتوانیم از این راه در برپا کردن نظام اسلامی کامیاب شویم؟ و آیا از این طریق میتوانیم کاستیهای گذشتهٔ خود را جبران کنیم؟
آیا تنها با اصلاح قانون اساسی، نظام اسلامی نیز تطبیق میشود؟
در حالی که زمام قدرت در دست کسانی است که از سوی انگلیسها تربیت شدهاند و مطابق اشارهٔ آنها عمل میکنند. آیا امور کشور واقعاً در دست پارلمان است؟ در حالی که مولانا فضل الرحمن صاحب، از چهرههای برجستهٔ همین عرصه، میگوید که پارلمان اکنون به کنیز استبلشمنت تبدیل شده است. وی در یک مصاحبهٔ دیگر گفته است که طرحهای قانونی برای ما از خارج میآیند و در کشور ما کسانی وجود دارند که نمایندگی غرب را میکنند.
همچنان مولانا فضل الرحمن صاحب در یک سخنرانی گفته است:
«مردم از برتری اسلام سخن میگویند اما من میگویم اکنون زمانی نیست که ما از برتری سخن بگوییم؛ بلکه ما اکنون راجع به دفاع از اسلام سخن میگوییم.»
از این امر روشن میشود که تطبیق شریعت از این راه ناممکن است. پس چرا ناامید نشویم؟ چگونه مبارزهٔ خود را به همین شکل ادامه دهیم و چرا آن را گستردهتر سازیم؟ آیا تنها با این سخن خود را قانع کنیم که ما مکلف به نتیجه نیستیم؟
در حالی که این سخن در جایی درست است که راه انتخابشده در شریعت مأموربها باشد؛ یعنی شرعاً به پیمودن آن دستور داده شده باشد و تنها پیمودن آن راه نیز عملی کردن حکم الله تعالی به شمار رود. در چنین حالتی، خواه نتیجه حاصل شود یا نشود، حداقل تمام زندگی ما در پیمودن همین راه در شمار عبادت الله تعالی قرار میگیرد. اما اگر فکر کنیم، این راه، راه دموکراسی است که در هیچ جایی دربارهٔ آن دستور شرعی داده نشده است. این راه برای تطبیق شریعت نه در قرآن کریم بیان شده و نه در احادیث. نه الله تعالی و نه رسول او صلیاللهعلیهوسلم در جایی به این راه دستور دادهاند. در هیچ جایی ثابت نشده است که با استفاده از رأیگیری، نظام اسلامی برپا شود؛ پس این راه را جزء دین دانستن یک اشتباه بزرگ است، همانگونه که دیدگاه دیگر بزرگان ما نیز همین است. از همینرو …
مفتی سید مختارالدین شاه صاحب در کتاب «اسرار العروج» دربارهٔ دموکراسی بحث طولانیای کرده است. از سخنان ایشان چند جمله را نقل میکنم:
«خلافت بر عهدهٔ حاکم مسلمان مسؤولیت اقامه و تطبیق دین را میگذارد؛ اما جمهوری نه با الله و رسول ارتباطی دارد و نه با دین و اقامهٔ دین هدفی دارد. وظیفهٔ جمهوری برآورده ساختن خواستههای مردم است و این نظام مکلف است مطابق خواستهٔ آنان قانون وضع کند.»
(صفحه: ۳۹)
«در نظام جمهوری، برای به دست آوردن آرای بیشتر باید افکار عمومی به نفع خود و حزب خویش تنظیم شود. برای به دست آوردن افکار عمومی، ضروری دانسته میشود که حق آشکار نشود؛ بلکه انسان هرجا که میرود و با هر نوع مردمی که روبهرو میشود، رنگ همانها را به خود بگیرد تا آرای مردم هر فکر و هر طبقه را به دست آورد. نتیجهٔ ناگزیر این امر آن است که تفاوت میان حق و باطل از میان میرود و در میان اعضای احزاب فعال در نظام جمهوری، دروغ، تبلیغات دروغین، چاپلوسی، بیایمانی و دیگر مفاسد اخلاقی از این قبیل رشد میکند.»
(صفحه: ۴۲)
تذکر: در اینجا تنها چند سخن مقایسهای بیان شده است؛ از این سخنان حدس بزنید که نظام جمهوری و جمهوریت غربی، اگر دجالیت نباشد پس چیست؟ بدون شک، جمهوری توطئهای عمیق در برابر اسلام و دین حق است.
(صفحه: ۴۴)
«در پرتو حقایق یادشده روشن میشود که امید بستن به تطبیق اسلام از این راه شیطانی، کاری بیجا و بیهوده است. از همینرو مسلمانان باید این نظام دجالی و فریبنده را با اسلام پیوند ندهند، بلکه تلاش کنند تمام زندگی خود را بر اصول خالص اسلامی بنا کنند. کسانی که به دلیل برخی مجبوریتها در این نظام مشارکت میکنند، تنها این درخواست را از آنها داریم که نام و نشان اسلام را بر این نظام نگذارند و در گفتار و کردار خود کاری نکنند که مردم انتخابات برگزارشده بر اساس قانون اساسی جمهوری را کار دینی و عملی دارای ثواب بدانند.»
(صفحه: ۴۵)
از اقتباسهای بالا روشن شد که فعالیت در جمهوری یک کار دینی نیست، بلکه تنها یک مجبوریت است. پس چگونه میتوانیم بگوییم ناامید نشوید، نتایج در دست الله تعالی است؛ در حالی که ما اساساً راه دین را انتخاب نکردهایم؟
نکتهٔ دیگر اینست که اگر بر قانون اساسی کار شود و فرضاً آن بهطور کامل اسلامی نیز شود، باز هم هدف تنها اسلامی ساختن قانون اساسی نیست بلکه هدف اصلی، تطبیق عملی اسلام است. مشکل بزرگتر اینست که اجرای همین قانون اساسی نیز در اختیار و توان ما نیست.
اگر قانون اساسی پس از اسلامی شدن نیز تطبیق نشود، اسلام ما باز هم تنها به چند صفحه وابسته و محدود خواهد ماند؛ همانگونه که اکنون تنها به مسجد و مدرسه محدود شده است. اجرای قانون باز هم در دست کسانی خواهد بود که خود به آن پابند نیستند.
در قانون اساسی اکنون این تغییر آمده است که جلو ربا گرفته خواهد شد؛ اما نخست، این تنها یک وعده است و بیشتر از این اعتباری ندارد. شیخالاسلام صاحب نیز در درس دوره گفته بود که عملی کردن آن بسیار دشوار است. علتش اینست که مجریان این قانون خود در معاملات ربوی دخیلاند و آنقدر امانتدار نیستند.
پیش از این، نکتهٔ قابل تأمل اینست که ارتش، که حاکم اصلی پاکستان است، میتواند تغییرات مورد نظر خود را در قانون اساسی در پشت پرده و حتی بدون پارلمان وارد کند، یا آن را با زور بر پارلمان به تصویب برساند؛ سپس همان تغییرات نیز عملی شود، چنانکه در این اواخر برخی تغییرات به همین شکل ایجاد شد. امروز گفته میشود که اسلام از همین راه میتواند بیاید و قانونی که در مورد قادیانیها تصویب شده، به عنوان نمونه ارائه میشود. در این مورد باید گفت که قانون مربوط به قادیانیها الحمدلله تصویب شد اما اکنون به حفظ و دفاع همیشگی از آن نیاز است زیرا تلاشها برای لغو یا تعدیل آن نیز جریان دارد.
این چگونه حاکمان و چگونه مسلمانانی هستند؟ نه قانون اساسی را احترام میکنند و نه اسلام را. اکنون نیز در ارتش قادیانیها استخدام میشوند در حالی که حکم آنها قتل بود زیرا مرتد شده بودند. اگر اسلام را پذیرفته بودند، باید در وقت خود آنها را میکشتند؛ حکم اسلامی همین بود، اما به هر حال!
عامل سوم: دانستن اعمال فردی به عنوان نظام اجتماعی
گفته میشود که علمای ما از طریق مدارس از دین پاسداری کردهاند و نتیجهٔ این است که امروز مساجد در پاکستان آباد هستند. تا این اندازه سخن درست است که علمای ما در میان مردم خدمات فراوانی انجام دادهاند اما باید توجه داشت که این خدمات با زندگی فردی ارتباط دارند. اسلام همانگونه که برای زندگی فردی انسان روش و نظام ویژهای دارد، برای زندگی اجتماعی نیز یک نظام جداگانه، کامل و مستقل دارد.
بحث اینجا دربارهٔ نظام و تطبیق شریعت است؛ اما در چنین زمانی مطرح کردن بحث اعمال زندگی فردی، موضوع را مختلط میسازد. ما از بحث اصلی فرار میکنیم و با چند جمله خود را تسلی میدهیم در حالی که اعمال زندگی فردی ارتباط مستقیمی با نظام اجتماعی و حکومتی ندارد. بر نماز حتی در امریکا نیز ممنوعیت وجود ندارد، نه بر روزه و نه بر زکات. اگر ممنوعیتی وجود دارد، آن ممنوعیت بر تطبیق نظام اسلامی است. اعمال فردی ما بسیار خوب است، مساجد ما آباد است و مدارس دینی ما به شکل بسیار منظم فعالیت میکنند. معنای سادهٔ این سخن چنین است که علمای ما خوب هستند؛ آنان به مردم خود خدمت کردهاند و مسؤولیت حکومت را نیز بر عهده گرفتهاند؛ اما حدود شرعی و قصاص کجاست؟
عامل چهارم: ترس از آزمایش
گفته میشود که در افغانستان نظام اسلامی برپا شد، هفت سال باقی ماند و سپس از میان رفت. اگر منظور از این سخن چنین باشد که ما نمیتوانیم نظام اسلامی را برپا کنیم، پس شما خود میپذیرید که ما مکلف به نتیجه نیستیم. اما اگر هدف این است که نظام اسلامی را برپا خواهیم کرد، ولی حفظ آن دشوار خواهد بود، من میگویم: سقوط یک رویداد و آزمایشی است که حتماً پیش میآید اما افتاده ماندن، انتخاب خود انسان است.
ببینید! ملا عمر مجاهد رحمهالله راه درستی را انتخاب کرد که بر اصول خالص اسلامی استوار بود، پس موفق شد. الله تعالی نظام اسلامی را عطا کرد و سپس آن را یک بار دیگر در معرض آزمایش قرار داد اما در همان آزمایش نیز موفق شد. الحمدلله امروز بار دیگر برتری یافتهاند. امروز آنان از سوی رسانههای دجالی با آزمایشهای گوناگون مواجهاند؛ اما از این جهت موفقاند که راه دین را رها نکردند و نظام را حفظ کردند. هدف اصلی همین است که ما باید راه خالص اسلامی را انتخاب کنیم.
تا زمانی که در دنیا هستیم و ادعای مسلمانی داریم، الله تعالی حتماً ما را آزمایش خواهد کرد. این سخن نادرست است که به دلیل برتری کفار، تطبیق نظام اسلامی دشوار است. حقیقت اینست که هیچکس بزرگتر از الله تعالی تدبیرکننده نیست. اگر او حکم کند که اکنون زمان آن فرا رسیده است، پس در همین امر خیر و برکت وجود دارد. اگر افغانستان بیست سال در آزمایش باقی ماند، حکومت آن نیز منظم شد. الله تعالی منافقان را از مؤمنان راستین جدا کرد و حکومت را به دست بندگان نیک خود سپرد.
اگر کفار قوی باشند، پس جهاد دفاعی برای ناتوانان است تا از طریق آن بر دشمنی که از آنان نیرومندتر است پیروز شوند؛ همانگونه که در افغانستان اتفاق افتاد. خلاصه اینکه هیچ چیزی دشوار نیست؛ تنها باید راه حقیقیای را انتخاب کنیم که اسلام به ما آموخته است. مانند وضعیت کنونی غزه و فلسطین؛ آنان راهی را که از اسلام آموخته است، انتخاب کردهاند. اکنون چه از یهودیان استقلال به دست آورند و چه به دست نیاورند، خود پیروزند و انشاءالله پیروز خواهند بود.
الله تعالی بندگان خود را آزمایش میکند و اکنون زمان نزدیک شدن قیامت است. عمل کردن به اسلام مانند اینست که کسی اخگری را در دست گرفته باشد؛ اما هدف اصلی این است که اصول اسلامی خود را از دست ندهیم. وعدهٔ پیروزی در پیمودن همین راه است. در روز قیامت از نتیجه پرسیده نخواهد شد، بلکه پرسیده خواهد شد که آیا اصول اسلامی را برگزیده بودیم یا نه.
الله تعالی میفرماید:
﴿وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾
ترجمه: «اگر مؤمن باشید، پس شما برتر خواهید بود.»
پس کسانی پیروز اند که این راه را انتخاب کنند، خود را از نظامی که غرب داده است رها سازند و دیگر فریب آن را نخورند. خلاصهٔ تمام این نوشته در پایان همین است: راه تطبیق شریعت، کانگرس نیست؛ بلکه حرکت شیخالهند است. وَ آخِرُ دَعْوَانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ.































