جوانی نیرومند و پرتوان، برخوردار از اخلاق نبوی و زیبایی یوسفی، شهید مطیعالله بلوچ تقبلهالله فرزند زیړگل، باشندهٔ قریهٔ اولخیل ولسوالی نرخ ولایت میدان وردک بود. او در سال ۱۳۷۷ هجری شمسی در خانوادهای دیندار، متدین، جهادپرور و شهادتپرور چشم به جهان فانی گشود.
دوران فراگیری علوم
او هنوز کودکی خردسال بود که فراگیری نخستین آموزشهای دینی و عقیدتی را نزد ملاامام قریهٔ خویش آغاز کرد. زیبایی الفاظ قرآن کریم و نورانیت علوم دینی در ژرفای قلبش جای گرفت. سپس شامل لیسهٔ شهید صابر بریال شد، جایی که آموزش علم و فراگیری امور جهادی همزمان پیش میرفت. در این دوره او شناخت عمیقی از اوضاع قریه و ولسوالی خویش به دست آورد و شاهد ظلمها و تجاوزهایی بود که از سوی اشغالگران و غلامان داخلی شان بر مسلمانان روا داشته میشد.
آغاز جهاد و مبارزه
ظلم و ستم اشغالگران و غلامان داخلی در سراسر کشور از حد تحمل فراتر رفته بود تا آنجا که خانوادهٔ شهید بلوچ تقبلهالله نیز قربانی این ستمها شد. ملیشههای داخلی پیوسته آنان را تهدید میکردند و هشدار میدادند که قریهٔ خویش را ترک کنند. برادر دیگرش حافظ مولوی همایون هلال، حافظ قرآن عظیمالشأن، پیرو دین و عقیده و رهبر یا راهنمای استشهادیان در کابل بود که به پشت میلههای سیاه زندان افگنده شد و در زندان بگرام نیز به بند کشیده شد. از همینرو ابرهای محنت و رنج بر فراز خانوادهٔ آنان سایه افگند زیرا وحشیان جمهوریت با خانوادههای مجاهدین، متدینان و مردم دیندار برخورد بسیار ناپسندی داشتند.
برادر وی میگوید: برای خانوادهٔ ما و بهویژه برای برادرم، موانع زندگی روزبهروز بیشتر میشد و عرصه بر ما تنگتر میگردید. در چنین شرایطی بود که شهید بلوچ تقبلهالله در سال ۱۳۹۱ هجری شمسی در منطقهٔ بابالجهاد ولایت لوگر، قدم به میدان جهاد گذاشت و پرچم ایمان و غیرت خویش را برافراشت. او باقی عمر خود را در سنگرهای داغ جهاد سپری کرد و برای اعتلای دین الله و آزادی کشور مبارزهای خستگیناپذیر انجام داد.»
او از جملهٔ مجاهدین پیشگام و بسیار شجاع منطقهٔ دند ولسوالی نرخ بود. شخصیتی مجاهد، شیفتهٔ دین و میهن، تشنهٔ شهادت، عاشق رسولالله ﷺ، پیرو راه و روش صحابهٔ کرام (رضیاللهعنهم) متدین، مخلص، پرهیزگار و فروتن بود. در نبردهای متعددی سهم فعال داشت. افزون بر مهارتهای جنگی، در زمینهٔ ماینگذاری نیز استاد مسلکی و ماهری بود و بهعنوان سرگروپ و مسئول خط یا پوستهٔ نگهبانی نیز ایفای وظیفه کرده بود. او در ولسوالی خویش در برابر دشمنان داخلی و خارجی مقاومت استواری از خود نشان داد تا جایی که در هر تعرض و کمین در منطقهٔ خویش حضور مییافت.
اگر سیرت خالد بن ولید رضیاللهعنه را مطالعه کنیم و کارنامهها و فداکاریهای شهید بلوچ را با آن مقایسه نماییم، درمییابیم که او راه و روش وی را دنبال کرده و در مسیر مستقیم گام برداشته بود.
بلوچ در میان همهٔ مؤمنان بهویژه مجاهدان جوان از محبوبیت فراوانی برخوردار بود. همگان به او محبت عمیقی داشتند و احترامش میکردند.
نخستین فعالیت جهادی خود را در منطقهٔ بابوس ولایت لوگر آغاز کرد و سپس دامنهٔ حضور و فعالیتش را به ولسوالی نرخ، مرکز میدانشهر، جلریز و دیگر ولسوالیهای ولایت میدان وردک گسترش داد. بسیاری از دشمنان سرسخت، مخالفان دین و شعائر اسلامی و اهانتکنندگان به مقدسات را به هلاکت رساند. هیچ جاسوس و خائنی از دست او آسوده نبود و با شنیدن نامش، هر فرد بیایمان به لرزه میافتاد که این خود نشانهٔ آشکار ایمان و تقوای او بود.
در برابر خوارج زمان نیز با دلیری و شجاعت کامل به مبارزه پرداخت. چندین بار همراه با دوستان همسنگر خود در قالب تشکیلات، به ولایت ننگرهار رفت. او یکی از خاطرات آن سفر را چنین بیان میکرد: در جریان جنگ، یکی از داعشیان خارجی ادعای تسلیمشدن کرد اما وقتی به ما نزدیک شد، تلاش کرد بر دوستان ما تیراندازی کند. ما نگذاشتیم شلیک کند و پیش از آنکه فرصت بیابد، او را از ناحیهٔ سر هدف قرار دادیم. دوستان با خود میگفتند: جنگیدن با مجاهدین کار آسانی نیست.
در آن هنگام مناطق زیادی از دست خوارج آزاد شده بود اما دو روز بعد، هنگامی که بهسوی مرکز خود در حرکت بودیم، دوستان گفتند: بیایید ببینیم با جسد آن داعشی چه شده است. وقتی نزدیک شدیم، بوی بسیار بد، ناخوشایند و متعفنی از جسدش برمیخاست. در حالی که دوستان شهید ما پس از شهادت ماهها در میدان جنگ و زیر آفتاب باقی میماندند اما اجسادشان هرگز فاسد نمیشدند و از آنها بوی بدی به مشام نمیرسید. این رویداد ایمان ما را بیش از پیش تقویت و استوار ساخت.
خاطرات دوستان
به روایت محمد عالم مبشر:
مطیعالله بلوچ بسیار شجاع بود و در هر شرایطی دوستانش را به دلیری و مردانگی تشویق میکرد. چه هنگام حملهٔ شبانه، چه در جریان جنگ، چه در کمین و چه هنگام تعرض، همواره از صبر، استقامت و اطاعت سخن میگفت. لبهای بلوچ پیوسته به ذکر الله متعال حرکت میکرد. او مردی بسیار باغیرت و دلیر بود و در میان ما جایگاه یک امیر را داشت. آرزوی شهادت را با اشتیاقی وصفناپذیر در دل میپروراند و از دنیا و هرچه در آن بود، بینیاز و دلگسسته به نظر میرسید. در سراسر منطقه نمونهای از اخلاق نیکو بود از همینرو، یادش همواره در میان ما زنده خواهد ماند.
به روایت نصیبالله بلوچ:
قهرمان بلوچ هنگامی که در جنگ زخمی شد، جز دوستانی که در آن نبرد همراهش بودند، هیچکس دیگری از زخمیشدن او خبر نشد. بلوچ حتی مادرش را نیز از زخمهای خود آگاه نساخت و به او نگفت که مجروح شده است. من و برادر کوچکترم خبر داشتیم که بلوچ زخمی شده و او را برای درمان از ولسوالی نرخ به ولسوالی چک انتقال دادهاند؛ جایی که مدت زیادی در آنجا تحت درمان قرار داشت. پس از مدتی مانند گذشته به فعالیت جهادی خود ادامه داد. او اغلب دستمال کوچکی را دور سرش میپیچید. بلوچ بر اثر اصابت چریهای نارنجکانداز یا اَگایس از ناحیهٔ سر زخمی شده بود.
مدت زیادی از این رویداد گذشته بود که روزی در خانه کنار هم نشسته بودیم. دستمال از یک طرف سرش کنار رفت و مادر متوجه شد. بلوچ موهای همان قسمتی از سرش را که چری اصابت کرده بود، کوتاه کرده بود. مادر گفت: پسرم چرا موهایت را اینگونه کوتاه و بلند کردهای؟ سپس به ما نگاه کرد و گفت: این چه ماجرایی است؟ شما حتی چیزی هم به ما نگفتید که چه اتفاقی افتاده بود! شما میگفتید همراه مجروحان دیگر رفته است؛ پس پسرم خودش هم زخمی شده بود! بلوچ در پاسخ گفت: من زخمی نشده بودم؛ دوستان دیگر زخمی شده بودند و من همراه آنان رفته بودم.
داستان شهادت شهید بلوچ به روایت برادرش:
هفت سال پیش از زمان نگارش این روایت، در شب بیستم ثور سال ۱۳۹۷ هجری شمسی، شب بسیار دشوار و هراسانگیزی بود. تمام شب زیر بمبارانهای وحشیانهٔ طیارههای جنگی، طیارههای بیسرنشین و چرخبالهای اشغالگران سپری شد. شبی بود که سکوت آسمان با غرش بمبها درهم شکسته شده بود، سایهٔ مرگ در هر گوشهٔ زمین گسترده بود و دلها از نگرانی سرنوشت عزیزانشان میتپیدند.
راوی میگوید: به بازار سیواکی رفته بودم که در ولسوالی بندچک ولایت میدان وردک موقعیت دارد و در روزگار انقلاب، مجاهدین میتوانستند بسیاری از نیازهای خود را از آنجا تهیه کنند. آن روز را در خستگی و پیمودن مسافت طولانی سپری کرده بودم. وقتی شامگاه به خانه برگشتم، سکوت عجیبی در حویلی و اتاقهای خانه حاکم بود. فقط برادر بزرگم و برادرزادهٔ کوچکترم در خانه مانده بودند.
هنگام صرف غذا، مادرم رو به من کرد و پرسید:
ـ بلوچ کجاست؟ کجا رفته است؟
گفتم:
ـ نوبت نگهبانی او بود. قرار بود نگهبانیاش امروز عصر آغاز شود اما تا هنوز با ما تماس نگرفته است.
مادرم دست در جیب خود برد و سپس یک بیرق سفید را بیرون آورد که عبارت مبارک «لا إله إلا الله محمد رسول الله» بر آن نوشته شده بود. بیرق را به من نشان داد و گفت: بلوچ امروز وقتی از خانه بیرون میشد، برایم گفت: مادر! این کلمه را نزد خود نگه دار اگر شهید شدم، آن را دور سرم بپیچ. مادر! این آخرین دیدار من با توست.
من نیز با لبخند به او گفتم: الله متعال نکند که اینقدر زود شهید شود!
اما مادرم سکوت اختیار کرد. سخنان بلوچ در اعماق قلبش هراسی ناشناخته برانگیخته بود. نمیدانست آیا این سخنان پسرش واقعاً پیام واپسین جدایی است یا تنها حرفهایی برخاسته از احساسات یک لحظه.
اما تقدیر به گونهای دیگر رقم خورده بود. همان سخنان، آخرین دیدار میان مادر و پسر بلندبالایش، مطیعالله بلوچ، شد.
راوی میگوید: غذا را خوردیم. برادر بزرگم صدا زد: احمدی! نماز جماعت ادا میشود زود بیا!
در آن زمان برادر کوچکتر ما، نصیبالله، به اسم احمدی شهرت داشت اما پس از شهادت مطیعالله بلوچ، او نیز به بلوچ مشهور شد.
همراه برادرم بهسوی مسجد حرکت کردیم. در راه به من گفت: امشب طیارههای کشفی دیده نمیشوند؛ جایی نرو!
به او گفتم: در چنین شرایطی به هیچ چیزی نمیتوان اعتماد کرد؛ پس از نماز، دوباره مطابق وضعیت تصمیم میگیریم.
به مسجد رسیدیم. نماز جماعت برپا بود و مردم مشغول نماز بودند. هنوز سلام نماز را نداده بودیم که ناگهان صدای طیارههای B-52، طیارههای بیسرنشین و چرخبالها بلند شد. چند لحظه بعد، بمباران شدید آغاز گردید. صدای انفجارها سکوت شب را شکست و فضای منطقه را از ترس و وحشت آکنده ساخت.
سلام نماز را دادیم، اما غرش بمبها همچنان ادامه داشت. برادر بزرگم با درد و نگرانی فریاد زد: آخ! حتما شهیدشان کردند!
او میدانست که بلوچ و دوستانش در خط نگهبانی قرار دارند و احتمال داشت دشمن بر آنان حملهٔ ناگهانی کرده باشد.
حدود ساعت هشت شب بود. نور ماه چهاردهم تا اندازهٔ زیادی تاریکی شب را شکافته بود و تا فاصلههای دور بهخوبی دیده میشد. از مسجد بیرون شدم و مخابره را از جیبم بیرون آوردم. صداهای دوستان مرحوممان از آن شنیده میشد. طیارههای بیسرنشین و چرخبالها بسیار نزدیک پرواز میکردند و صدای بمبها و شلیکها لحظهبهلحظه بیشتر میشد. همهٔ دوستان نام الله متعال را بر زبان میآوردند و به یکدیگر میگفتند که مجاهدین مستقر در خط نگهبانی محاصره شدهاند.
هرکس تلاش میکرد با دوستان مستقر در خط تماس بگیرد، از وضعیت آنان آگاه شود و صدایشان را بشنود.
به خانه برگشتم. مادرم که پریشانی مرا دید، پرسید: چه خبر است؟
گفتم: مادر! نمیدانم؛ در میدان پایین جنگ جریان دارد یا بر کسی چاپه صورت گرفته است.
مادرم با نگرانی پرسید: بر بلوچ چاپه زدهاند؟
بهسرعت پاسخ دادم:
نه، مادر! در میدان پایین است. طیارههای بیسرنشین، چرخبالها و B-52 بمباران شدیدی کردند.
مخابره را خاموش کردم؛ نمیخواستم مادرم بیش از این دربارهٔ سرنوشت پسرش نگران شود. نماز باقیماندهام را ادا کردم. مادرم به اتاق آمد و کنارم نشست. هنوز سلام نماز را نداده بودم که دوباره گفت: با بلوچ تماس بگیر؛ بر آنها حمله شده است!
دهانم را به مخابره نزدیک کردم و صدا زدم: بلوچ! میشنوی؟ بلوچ!
از آن سوی مخابره صدا آمد: میشنوم، احمدی! وقت ندارم. الحمدلله همهٔ دوستان صحت دارند؛ دعا کنید!
همین چند جملهٔ کوتاه نگرانی مادرم را بیشتر ساخت. او به من گفت: ببین، چاپه بر خود آنها صورت گرفته است!
گفتم: نه، مادر! بر آنان حمله نشده است.
از اتاق بیرون شدم و به حویلی رفتم. دوستان نیز از بلوچ و همراهانش احوال میگرفتند. برای تماس با یکی از دوستان مستقر در خط تلاش کردیم. او میگفت که هیچ مشکلی وجود ندارد اما صدای بمباران هنوز قطع نشده بود. طیارههای بیسرنشین، چرخبالها و B-52 پیوسته حمله میکردند.
دوباره متوجه مخابرهٔ عمومی شدم. مجاهدین به یکدیگر میگفتند: دوستان ما در خط گرفتار شدهاند؛ کاری کنید!
اما در میان انفجارها، سایهٔ نگرانی لحظهبهلحظه گستردهتر میشد. گوشهای از دلم را هراس فراگرفته بود؛ با این حال، هنوز به خود دلداری میدادم که شاید بلوچ و دوستانش سالم باشند.
به اتاق رفتم و تفنگم را برداشتم. میخواستم از خانه بیرون شوم و مرمی زنگزدهٔ سکر را بیرون بیاورم تا آن را به دوستان خط مقدم برسانم و به آنان کمک کنم. اما مادرم دستم را گرفت و با قاطعیت گفت: به خدا قسم اگر بروی!
گرفتن دستم از سوی مادر تنها جلوگیری از رفتن یک پسر نبود؛ فریاد دل مادری نگران بود که نمیخواست تکهٔ دیگری از قلبش نیز به کام مرگ برود.
به او گفتم: بسیار خوب مادر! نمیروم؛ تو هم بیرون نیا.
بمباران همچنان ادامه داشت. صداهای حملات طیارههای بیسرنشین و طیارههای B-52 گاهی نزدیک و گاهی دور میشد. طیارهها دو بمب سنگین پیدرپی بر مجاهدین فرو ریختند و سکوت شب را بار دیگر با انفجارهای هولناک درهم شکستند.
دوباره متوجه مخابره شدم. ناگهان صدای یکی از مجاهدین بلند شد: دوستان ما را شهید کردند! مجاهدین از جای خود حرکت نکنند!
این صدا مانند صاعقه بر قلبم فرود آمد. برای چند لحظه ذهنم از کار افتاد. نمیدانستم چه کنم؛ از یکسو آتش نگرانی دربارهٔ سرنوشت برادرم زبانه میکشید و از سوی دیگر، مادرم کنارم نشسته بود و در هر فرصتی سراغ بلوچ را میگرفت.
مادرم دوباره از پنجره سر بیرون کرد و گفت: صدایش کن و بپرس بلوچ و دوستانش چه حال دارند!
گفتم: مادر! آنها پایین هستند و بمباران را در بالا انجام دادهاند. تا هنوز معلومات دقیق در دست نیست. یک بار در پایین بمباران کردند و حالا در درهٔ دادل حمله کردهاند. تو بیرون نیا، داخل بنشین؛ هیچ مشکلی نیست.
اما همهٔ این حرفها را تنها برای آرامکردن مادرم میگفتم. حقیقت در قلبم مانند شعلههای آتش زبانه میکشید. چگونه میتوانستم به او بگویم که شاید تکهٔ قلبش، بلوچ جان، با سایهٔ مرگ روبهرو شده باشد؟ چگونه میتوانستم خبر شهادت پسرش را از چشمانش پنهان کنم در حالی که قلب خودم نیز از هراس همان خبر تکهتکه میشد؟
نه میتوانستم مخابره را روشن بگذارم و نه میتوانستم خود را از صداهای آن بیاعتنا سازم. هر لحظه گوشهایم را به صدای بلوچ سپرده بودم؛ امید داشتم که بار دیگر صدایش را بشنوم و یک بار دیگر بگوید: احمدی! همهٔ دوستان صحت دارند.
اما آن شب میان امیدها و نگرانیها سپری شد. لحظهای قلبم با روشنایی امید نورانی میشد و لحظهای دیگر غرش بمبها سایهٔ سیاه هراس را بر همان روشنایی میگستراند.
شب بسیار دشواری بود. نمیدانستم چه کنم؛ از یکسو بر خطی که برادرم در آن قرار داشت، حمله شده بود و از سوی دیگر، مادرم دستم را گرفته بود و نمیگذاشت بیرون بروم. نه توان کمک به برادرم را داشتم و نه دلم میشد حقیقت را به مادرم بگویم. درد دلم از زبانم بیرون نمیشد و نمیتوانستم نگرانی چشمانم را از مادرم پنهان کنم.
در همین حال، تمام شب زیر سایهٔ بمبارانهای وحشیانهٔ اشغالگران سپری شد.
سرانجام صبح شد.
سکوت صبحگاهی جای صداهای هولناک شب را گرفته بود اما این سکوت نشانهٔ آرامش نبود، بلکه از فرارسیدن یک فاجعهٔ سنگین خبر میداد. نماز صبح را ادا کردیم و همراه برادر بزرگم بهسوی محل نگهبانی حرکت کردیم؛ همان جایی که شب گذشته خبرهای بمباران و چاپه از آنجا به ما رسیده بود، همان جایی که تمام امیدهای قلبی ما به آن بسته بود.
دوستان میگفتند که در آنجا همراهان ما را شهید کردهاند.
ما نیز به سوی شهدا حرکت کردیم. با هر قدمی که برمیداشتیم، تپش قلبمان بیشتر میشد. پرسشهای بیشماری در ذهنم میچرخید: آیا بلوچ نیز در میان آنان خواهد بود؟ آیا او سالم مانده است؟ آیا آن سخنان واپسین شب، واقعاً آخرین حرفهای زندگیاش بوده است؟
وقتی رسیدیم مجاهدین دیگر قریه، جوانان و پیرمردان پیش از ما به آنجا رسیده بودند. شهدا را از زمین برداشته و بر ایوان مسجد گذاشته بودند.
به آنان نزدیک شدیم.
در میان شهدا، او نیز افتاده بود؛ همان جوان بلندبالا، با چشمان سیاه، سرشار از شور و عشق جهادی؛ همان کسی که روز گذشته هنگام بیرونشدن از خانه، بیرق سفید کلمه را به مادرش سپرده، از روز شهادت سخن گفته و خبر از آخرین دیدار داده بود.
بلی؛ مطیعالله بلوچ نیز بر زمین افتاده بود.
شبی که مادرش با امید بازگشت پسرش سپری کرده بود، به سنگینترین شب زندگی او تبدیل شده بود. پسری که شامگاه بیرق سفید کلمه را در دستان مادرش گذاشته بود، اکنون بر ایوان مسجد، غرق در خون پاک شهادت افتاده بود.
آن سخنان کوتاه شب گذشته بار دیگر در ذهنم زنده شد: مادر! این کلمه را نزد خود نگه دار؛ اگر شهید شدم، آن را دور سرم بپیچ.
سکوت مادرم پس از شنیدن سخنان پسرش نیز به یادم آمد؛ شاید قلبش آمدن لحظهٔ جدایی را احساس کرده بود اما دل مادر نیز نمیخواست سخنان فرزندش به حقیقت تبدیل شود.
با این همه، زندگی گاهی لحظاتی را رقم میزند که در آن تمام امیدهای انسان در برابر تقدیر خاموش میشوند.
مطیعالله بلوچ پس از آن شب توفانی، بمباران و چاپه، دیگر نمیتوانست به صدای مادرش پاسخ دهد. صدایی که مادر تمام شب در انتظار شنیدنش بود، برای همیشه خاموش شده بود اما سخنان واپسین او، بیرق سفید در دستان مادر و صحنهٔ شهادتش بر ایوان مسجد، بهعنوان خاطرهای فراموشنشدنی در قلبهای ما باقی ماند.
نحسبه کذلک والله حسیبه.
































